سیاوش

معرفی ایستگاه سیاووش

ایستگاه سیاووش

پادکست دلنشین ایستگاه سیاووش رو بشنوید

داستان سیاوش بدون تردید یکی از شورانگیزترین و غم آلوده ترین، داستان‌های شاهنامه فردوسی، است.  سیاوش فرزند کاووس، شاه خیره سرِ کیانی است که پس از زاده شدن، رستم او را به زابل برده، رسم پهلوانی، فرهیختگی و رزم و بزم بدو می آموزد.

در بازگشت، سودابه، همسر کاووس شاه، به سیاوش دل می بندد؛ امّا سیاوش که حیا و پاکدامنی و عفاف آموخته، تن به گناه نمی سپارد. داستانی شبیه یوسف و زلیخا این بار در ایران زمین تکرار می‌شود. سودابه، سیاوش را به خیانت و دست درازی متّهم می‌کند.

 سیاوش، برای اثبات بی گناهی خویش، ابراهیم وار از میان آتش می گذرد و از این آزمایش، سرافراز بیرون می آید.

مدتی بعد سیاوش، برای دور ماندن از وسوسه‌های سودابه و خیره سری‌های کاووس، داوطلبانه، از جانب پدر برای جنگ با افراسیاب به سوی توران زمین فرستاده می‌شود.

افراسیاب گروگان‌هایی را به نزد او می فرستد و سیاوش آشتی را می پذیرد. از دیگر سو، کاووس از سیاوش می خواهد که گروگان‌ها را بکشد؛ اما سیاوش نمی پذیرد و به توران پناه می برد.

در آنجا با جریره، دختر پیران ویسه (وزیر خردمند افراسیاب) و فرنگیس، دختر افراسیاب ازدواج می کند، از جریره، فرود و از فرنگیس، کیخسرو، زاده می شود.

سیاوش دو شهر “گنگ دژ” و”سیاوش گرد” را در توران بنا می نهد. پس از چندی به تحریک گرسیوز، میانه سیاوش و افراسیاب به تیرگی می گراید و سرانجام، خونِ او مظلوم و بی‌گناه در غربت ریخته می شود.

داستان عبور سیاوش از آتش، حکایتی تاریخی دارد.

درگذشته هنگامی‌که می‌خواستند بی‌گناه را از گناهکار شناسایی کنند، آن شخص باید از میان آتشِ یا از روی آهن گداخته یا … عبور می‌کرد و اگر به سلامت بیرون می‌آمد، بی‌گناهی و پاکی‌اش ثابت می‌شد. این امتحان عجیب و این تراژدی بزرگ امروز هم نمودهای کم و بیش تاثیرگذاری دارد.

این حماسۀ جذاب در ایستگاه سیاوش، در گوشه‌ای از شهر شاهنامه، به تصویر کشیده‌شده است. در سازه ای زیبا، که برداشتی هنرمندانه از داستان عبور سیاوش از آتش در شاهنامه فردوسی است.

چکاچاک

معرفی  ایستگاه شتربه و بندبه

ایستگاه شتربه و بندبه

پادکست دلنشین ایستگاه شتربه و بندبه رو بشنوید

حکایتی معروف به قصۀ شیر و گاو در کتاب کلیله و دمنه است که می‌گوید: بازرگانی بسیار ثروتمند بود . فرزندانش بزرگ شدند، اما از کار و حرفه روی گردان بودند و با ثروت پدر ولخرجی می کردند. خلاصه پدر آن‌ها را نصیحت می کند و از بین فرزندان برادر بزرگ  پیشۀ تجارت و سفر به جاهای دور را انتخاب می کند. همراه این برادر دو گاو بودند نام یکی شنزبه بود و دیگری بندبه. در مسافرت به باتلاقی برخوردند. شنزبه در باتلاق گرفتار شد اما به مرور زمان رها شد و به دنبال چراگاه رفت.

شنزبه به مرتعی سرسبز رسید و آن‌جا در وفور نعمت با شادمانی زندگی تازه‌ای را آغاز کرد. در اطراف آن چمن زار شیری زندگی می‌کرد که تا به حال گاو ندیده بود و از ماغ‌های مستانۀ شنزبه می‌ترسید. گاه که به تصور حیوانات دشت موجودی شکست ناپذیر است خیلی زود از نزدیکان شیر می‌شود.

بین یاران شیر دوشغال به نام‌های کلیله و دمنه هم هستند. دمنه به هوای ارتقای مقام در پیشگاه سلطان شیر، و گرفتن جایگاه گاو، شنزبه را به جنگ با شیر ترغیب می‌کند.

شنزبه فریب شغال را می‌خورد و در جنگ با شیر جان خود را از دست می‌دهد.

شیر از کشتن شنزبه پشیمان می‌شود. اما گذشت زمان دمنه را بد نام و رسوا می‌کند.

شیر به تهمت و ریاکاری او پی می‌برد و به انتقام خون گاو  او را به بدترین شکل می‌کشد؛ چرا که سرانجام فریب و خیانت همیشه ناپسند بوده و پایان بداندیشی همواره رنج و زحمت خواهدبود.

شَترَبه یا شنزبه نام این گاو فریب خورده در داستان کلیله و دمنه است که حالا با برداشتی آزاد چشم‌انداز تازه‌ای برای شهروندان و مسافران شهر مشهد شده است.

ایستگاه شَترَبه و بندَبه به گونه ای طراحی شده است که با وارد شدن مخاطب به داخل محیط آن و نزدیک شده به هریک از کاراکتر ها صدای حیوان مربوط به آن پخش می‌شود.

سقا خانه

معرفی  ایستگاه سقاخانه

ایستگاه سقاخانه

پادکست دلنشین ایستگاه سقاخانه رو بشنوید

بعید است کسی به مشهد و زیارت حرم امام رضا آمده باشد و اسم سقاخانه اسمال طلا، به گوشش نرسیده باشد.

سقاخونه‌ای طلایی که میون صحن کهنه حرم از سیصد و اندی سال پیش جاخوش کرده و هنوز هم نشونۀ خیلی‌هاست به وقت قرار و مدار گذاشتن تو صحن‌های بزرگ و رواق‌های پیچ در پیچ حرم امام هشتم.

سقاخانه اسمال طلا یا اسماعیل طلا درست رو به روی پنجره فولاده. خیلی‌هامون هنوز پیاله‌های برنجی طلایی رنگی رو که زیر شیر آب سقاخانه آویزان بود و عطشمون رو ظهرهای داغ تابستون تو حرم به خنکای آب و یه سلام به تشنه‌های دشت کربلا پیوند می‌داد، به خاطر داریم.

قصۀ این سقاخانه اما قدیمی‌تر از این حرف‌هاست. گفته شده که سنگ بنای سقاخانه را نادرشاه افشار گذاشته اما بنای فعلی آن را یکی از سرداران فتحعلی شاه قاجار سر و سامان داده است.

نقل شده نادر شاه افشار در جنگ هرات سنگی یک پارچه به غنیمت آورد. نادرشاه جایزه‌ای برای فردی که بتواند این سنگ را بدون آسیب دیدن ظرف 12 روز به مشهد برساند، تعیین کرد. فردی مسئولیت آن را پذیرفت و با خود فکر کرد شاید اگر سنگ را زودتر برساند، جایزه‌ای ویژه دریافت خواهد کرد و طی 8 روز سنگ را به مشهد رساند.

گرچه نادرشاه به دلیل نافرمانی چشم‌های او را کور کرد زیرا اعتقاد داشت او 12 روز را به نیتی خاص اعلام کرده بود اما در هر صورت سنگ در کنار جوی آبی که آن زمان از وسط صحن عتیق عبور می‌کرد، نصب شد، تا آب در آن ذخیره شده و مردم بتوانند برای رفع تشنگی از آن استفاده کنند. این وضعیت تا زمان فتحعلی شاه قاجار ادامه داشت.

در زمان فتحعلی شاه ، هدایایی از دربار هندوستان که زیر نظر انگلستان بود برای شاه ارسال شد. پیش از باز کردن هدایا، سردار شاه اسماعیل خان به محتویات هدیه مشکوک شد و از شاه درخواست کرد که بسته در فضای بسته باز نشود و آن را به خارج از شهر ببرند و چند خدمه آن را باز کنند. شاه هم با درخواست او موافقت کرد و بسته در خارج از شهر منفجر شد.

شاه که جان سالم به در برده بود، به پاس این خدمت، مقدار زیادی طلا به اسماعیل خان، هدیه کرد. اسماعیل خان با دریافت این طلاها به «زرریز خان» مشهور شد.

او دستور داد با طلاهای دریافتی بر روی سنگ نادری، سقاخانه‌ای با پوشش طلا بسازند و آن سنگ هراتی هم منبع آب سقاخانه باشد. از آن به بعد بود که سقاخانه به نام اسمال طلا مشهور شد.

تا سال‌ها منبع آب سقاخانه اسمال طلا از چشمه‌ای به نام چشمه گیلاس که در فاصله 48 کیلومتری مشهد امروزی بود، تامین می‌شد.

برای مشخص بودن سقاخانه در هنگام شب در گوشه‌ای از آن شمع روشن می‌کردند و بعدها رسم شد که افرادی که نذر و یا حاجتی دارند، هر شب جمعه شمع‌هایی را در سقاخانه‌ها روشن کنند.

با گذر زمان معماری سقاخانه‌ها تغییر کرد. در برخی محلات سقاخانه‌های موقت وجود داشت که در زمان‌های خاص مانند ایام محرم یا شب‌های قدر برپا می‌شد.

به هرحال سقاخانه‌ها که امروزه تنها نام و نشانی از آنها باقی مانده، جزو میراث تاریخی ایران محسوب می‌شوند. و یکی از قدیمی‌ترین سقاخانه‌ها که هنوز فعال است، همین سقاخانه اسمال ‌طلا در حرم رضویست.

ایستگاه سقاخانه هم سازه ای برگرفته از فرم و تزئینات سقاخانه های قدیمی است که با اسامی اهل بیت مزین شده و نورپردازی آن با حضور مخاطب تغییر می کند.

مشاعره

معرفی  ایستگاه مشاعره

ایستگاه مشاعره

پادکست دلنشین ایستگاه مشاعره رو بشنوید

اگر نقالی و پرده‌خوانی و قصه‌گویی مایۀ رونق همنشینی‌های مردم این سرزمین بوده، شعرخوانی و مشاعره‌ هم، شیوه‌ای بوده برای پربها کردن لحظه‌های زندگی.

مُشاعره در حقیقت مسابقه شعرخوانی و نبرد کردن در حفظ و حضور ذهن برای خواندن شعر است.

این مسابقه می‌تواند براساس شعرهای سروده خودِ فرد یا بداهه خوانی و یا بر اساس شعر شاعران دیگر یا با موضوعات مختلف باشد.

مشاعره گاهی به این صورت است که هر یک از افراد بیتی شعر از بر می‌خواند و نفر بعدی باید شعر خودش را با آخرین حرف آن بیت آغاز کند.

برای ما که همشهری و آشنای دیرینۀ فردوسی بزرگ هستیم، شعر و ادب و حماسه جایگاه ویژه‌ای دارد.

اگر شیرازی‌های با غزل‌های عاشقانه سعدی و ابیات رندانۀ حافظ به مصاف اهل ادب می‌آیند ما هم داستان‌ها و حماسه‌ها از شاهنامه داریم تا دست بالا را در مشاعره پیدا کنیم.

اصلا شاعر که بیخود نگفته:

برادر جان خراسان است این جا // سخن گفتن نه آسان است این جا خراسان، مردم با هوش دارد // خراسانی دو لب، ده گوش دارد

از رستم و سهراب و قصۀ اسفندیار، تا بیژن و منیژه یا زال و رودابه، تراژدی و عشق، مرگ و کینه، دوستی و دشمنی، همه و همه، در واژه‌های فردوسی عزیز ما، هم‌نشین شده‌اند.

شاهنامه‌ای که یکی از بزرگ‌ترین و برجسته‌ترین سروده‌های حماسی جهان است.

حماسه‌ای که سرایش آن دست‌آوردِ دست‌کم سی سال کارِ پیوستۀ سخن‌سرای نامدار ایرانی است.

افسانه و تاریخ، اسطوره و پهلوانی، اشک‌ها و لبخدهای اصیل یک ملت، در میان ابیات شاهنامه، خواندنی است.

فردوسی هنگامی شاهنامه را سرود که زبان پارسی دچار آشفتگی بود. مرد دهقان ما، از ماندگار شدن این آشفتگی و بیشتر شدن آن جلوگیری کرد.

اسطوره‌های کهن را جامه‌ای تازه پوشاند و از پس قرن‌ها به دست ما رساند. حالا در گوشه‌ای از شهر ما، در ایستگاه مشاعره، سازه‌ای ساخته‌اند که روی بدنه آن اشعار شاهنامه فردوسی نقش بسته است. ایستگاهی که در آن، هشت داستان از شاهنامه فردوسی به همراه نورآرایی سازه به صورت تصویری و به شکل تعاملی نمایش داده می شوند. 

ffffff

معرفی ایستگاه خشت و خورشید

ایستگاه خشت و خورشید

پادکست دلنشین خشت و خورشید رو بشنوید

برای تماشای یکی از زیباترین حس و حال‌ها، می‌شود سراغ بناهای قدیمی رفت. سازه‌هایی از خشت و گل و آجر که با نگاه و حافظۀ تاریخی ما آشنا هستند. می‌شود شال و کلاه کرد و دل سپرد به وسعت تاریخیِ تمدنی که در گوشه و کنار این دیار جاخوش کرده و بی‌توجه به همسایگان سنگی و سیمانی امروزی‌اش به حیات خود ادامه می‌دهد.

برج رادکان یکی از این بناهای زیبای خشت و آجری در سرزمین خورشید ا‌ست.

یک میل و بنای تاریخی که قرن‌هاست، حوالی چناران قد علم کرده و بدنه استوانه‌ای و گنبد مخروطی شکلش نشان می‌دهد، که از پس کوچه‌های قرن هفتم خورشیدی به امروز رسیده.

گفته می‌شود این برج اثر ریاضی‌دان، ستاره‌شناس و دانشمند بزرگ ایرانی، خواجه نصیرالدین توسی است.

هرتسفلدِ تاریخ نگار، برج را مقبره یکی از ایلخانان مغول به نام امیر ارغون می‌داند. گدار مستشرق فرانسوی آن را آرامگاه یک زن و مَطلَع الشمس آن را به هنر معماری دیلمی‌ها منتسب کرده است.

این برج علاوه بر راهنمایی مسافران و مقبره، به دلیل وجود منفذهایی به تعداد بروج دوازده‌گانه احتمالا کارکرد تقویم و ستاره‌شناسی نیز داشته است.

انتخاب مکان درها، دریچه‌ها در برج اتفاقی نیست، درها درست در راستای طلوع یلدایی (آغاز زمستان) و غروب آغاز تابستان در پهنه برج ساخته شده‌اند.

به عبارت بهتر برج رادکان، در روزگار اوج خود، تنها تعیین‌کننده فصل، سال و نوروز در منطقه بوده‌است

بدنه این برج بسیار ساده و دارای آجر چینی و دارای تزئینات آجرکاری و گچ بری ست.

زیباترین قسمت بنا در بخش فوقانی آن قرار دارد، که از دو ردیف قطار بندی و دو کتیبه کوفی و پهلوی تشکیل و در میان تزئینات آجرکاری و گچ بری نام بانی و تاریخ ساخت آن نوشته شده‌است.

طرح داخلی گنبد رادکان مدور و دارای نمایی ساده و اندودِ گچ و آهک است. در تمام بدنۀ بنا آجر و ملات گچ و آهک بکار رفته که حال و هوای روزهای کهن ایران جان را تداعی می‌کند.

حالا ایستگاه خشت و خورشید، سازه ای است برگرفته از میل رادکان که سازه ای نجومی و تاریخی است و  مخاطب در داخل آن با پدیده های نجومی آشنا می شود.

1f2a703e-0db9-4b9d-8df6-fcd635171ced

معرفی ایستگاه فیروزه سرا

ایستگاه فیروزه سرا

پادکست دلنشین فیروزه سرا رو بشنوید

از کودکی قصه گوهر شب چراغ برای هم نسلان ما پر از ترس و تعلیق و جذابیت بود. قصه‌ای که از گنج و جواهر و سنگ‌های گران‌بها حکایت می کرد.  لابه‌لای اتفاق‌های آن قصه بود که خیلی از ما معنای ترکیب گوهرسنگ یا جواهر و گوهر را فهمیدیم.

بعدها که رسیدیم به جوانی و سن ازدواج و پایمان بازشد به طلافروشی و خرید زیورآلات عروسی، دستگیرمان شد که همۀ سنگ‌های براق و شیشه‌ای، سنگ قیمتی یا جواهر نیستند. با این‌حال تکه‌ای بلور معدنی برش‌خورده یا فیروزۀ خوش‌تراش شد دل‌خوشی ما.

نه فقط به خاطر قیمت یا نمایش ثروت و دارایی، شاید برای آن‌که زیبایی این سنگ‌ها، حس هنردوستیمان را به وجد می‌اورد و باعث برانگیختن حس تحسین و جلب توجه‌مان می‌شد.

برای اهالی این گوشه از جغرافیا، در میان سنگ‌های زینتی، فیروزه جایگاهی ویژه داشت.  فیروزه برای ما همان سنگ آبى سبز تسبیح مادربزرگ و انگشترآقاجان بود.

فرق فیروزه عجمی و شجری را نمی‌دانستیم و فقط شنیده بودیم که نیشابور نه تنها در کشور بلکه در سطح جهان به دلیل کیفیت عالی فیروزه‌اش بسیار معروف است.

فیروزه برای ما فقط یک سنگ یا گوهر نبود، چشممان از کودکی عادت کرده‌بود به تماشای کاشی‌ها و گنبدهای فیروزه فام.

دل بسته‌بود به این سبزآبیِ ویژه دوست داشتنی.

به این رنگ برگرفته از آسمان و دریا، به این حس و حال بی‌کرانه که از زیورآلات تا محراب و جانماز ما همه‌جا در گردش بود.

فیروزه‌ای برای ما صبح کوچه باغ‌های نیشابور بود، ظهر قدمگاه و غروب حرم زیر طاق کاشی‌های آبی رنگ و جلاخورده.

فیروزه‌ای و سنگ فیروزه هنوز هم برای با پر از حس و حال روشن وشیرین است.

پر از یادها و خاطره‌های ارزشمند که تنها این گوشه از زمین یافت می‌شود.

با همین نگاه امروز ایستگاه فیروزه سرا، بخشی از زیباسازی فضای شهری‌ست. فضایی به منظور اطلاع رسانی و آشناکردن مخاطب با گوهرسنگ ها  و خواص آن‌ها  و همچنین تعامل بین سازندگان و علاقه مندان به سنگ های زینتی است.

Picture3

معرفی ایستگاه ضامن آهو

ایستگاه ضامن آهو

پادکست دلنشین ضامن آهو رو بشنوید

مادربزرگ همیشه قصه را از این‌جا شروع می‌کرد که صیادی در دشت در پی آهویی می‌دوید.

آهو آن‌قدر دوید تا خود را به دامان حضرت علی بن موسی الرضا علیه السلام که اتفاقاً از آن حوالی می‌گذشت، رساند.

شکارچی به صید خود رسید، اما درست همین‌جای قصه حضرت رضا مانع صیاد ‌شد.

امام حاضر بود در ازای آزادی آهو مبلغی بیشتر از بهای شکار به شکارچی بپردازد.

اما از قرار صیاد راضی نشد و همان آهو را خواست.

آن وقت بود که آهوی قصه به زبان آمد و از امام در خواست ضمانت کرد. ضمانت آهوی مادری برای رفتن و سیر کردن دو برۀ شیری‌اش.

آهو رفت اما خیلی زود با آهوبره‌هایش بازگشت تا ضامنش را آزاد و خود را تسلیم شکارچی ‌کند.

شکارچی که این وفای به عهد را دید، منقلب می‌‌شود و فوراً آهو را آزاد کرد.

مادربزرگ همیشه به این‌جای قصه که می رسید رو می‌کرد به سمت حرم و زیر لب می‌گفت: السلام علیک یا ضامن آهو!

بزرگتر که شدیم شنیدیم که داستان واقعی ضامن آهو ازقرار نقل دیگری دارد. روایتی که شیخ صدوق به شکلی دیگر بازگو می‌کند.

این‌طور که: محمّد بن احمد بن اسماعیل سلیطى از حاکم رازى، دوست ابو جعفر عتبى شنیده‌ بود که می‌گفت: در روزگار جوانی، نظر خوشی به طرفداران مشهدالرضا نداشتم و در راه، به غارت زائران می‌پرداختم. لباس‌ها، خرجی، نامه‌ها و حواله‌هایشان را به زور از آنان می‌گرفتم. روزی برای شکار بیرون رفتم و یوزپلنگی را به دنبال آهویی روانه کردم. یوزپلنگ همچنان به دنبال آهو می‌دوید تا به‌ ناچار، آهو به کنار دیواری پناه برد و ایستاد. یوز هم در مقابل او ایستاد، ولی به او نزدیک نمی‌شد.

هرچه کوشش کردم که یوزپلنگ به آهو نزدیک شود، به سمت آهو نمی رفت و از جای خود تکان نمی‌خورد، ولی هر وقت که آهو از کنار دیوار دور می‌شد، یوز هم او را دنبال می‌کرد. اما همین که دوباره به دیوار پناه می‌برد، یوزپلنگ باز می‌گشت تا آن که آهو به سوراخ لانه ‌مانندی، در دیوار آن مزار داخل شد.

آن وقت، به همان جایی که آهو داخلش شده بود آمدم، و رد پای او را دیدم، ولی خود آهو را ندیدم. پس با خدای تعالی پیمان بستم که از آن پس زائران این مرقد را نیازارم و جز از راه خوبی و خوشی با آنان رفتار نکنم. از آن پس، هر گاه که کار دشواری به من روی می‌آورد، و مشکلی در زندگی پیدا می‌کردم، به این مشهد پناه می‌آوردم و از خدای تعالی در آن جا حاجت خویش را درخواست می‌کردم.خداوند نیاز مرا بر طرف می‌کرد.

حالا ایستگاه ضامن آهو، فضایی آینه کاری شده، برگرفته از تزئینات آینه‌کاری حرم ضامن آهوست که با قرارگیری مخاطب درآن آواهای آسمانی آشنا به گوش می‌رسد.

Picture1

معرفی ایستگاه گوهرشاد

ایستگاه گوهرشاد

پادکست دلنشین ایستگاه گوهرشاد رو بشنوید

بچه که بودم، هر چهارشنبه با مادرجان به حرم می‌رفتیم. مادرجان زیارت‌نامه را که می‌خواند دست مرا می‌گرفت و می‌آورد سر قرار همیشگی‌مان، درست کنار حوض مسجد گوهرشاد.

حوضی‌ که منبری روضه‌های اول ماه همسایه می‌گفت، خانه پیرزنی بوده که وقت ساخته شدن مسجد به دستور گوهرشادآغا، همسر شاهرخ تیموری، راضی به فروش خانه‌اش نمی‌شود.

گوهرشاد خانم از خريدن آن خانۀ نقلی منصرف می‌شود. او نمي خواسته که در ساختن مسجد به احدي كمترين ظلمي شود. پس از ساخته شدن مسجد، آن پيرزن هم خانه خود را به عنوان محل عبادت وقف می‌کند و ساليان دراز در وسط مسجد گوهرشاد، مسجد پيرزن هم ارج و قرب خود را حفظ می‌کند.

قصه‌ها و رازهای این مسجد یکی دوتا نیست.

مردم باور دارند که گوهرشاد خانم دستور داد در آوردن مصالح ساختماني، كسي حق ندارد حيوان باركشي را تند براند يا با تازيانه و چوب بزن.د همچنين دستور داد با كارگران و زيردستان در كمال محبت رفتار كنند و به زيردستان خود در برنامه كار تحكم نكنند و كارگران را در میزان كار آزاد بگذارند.

نقل شده ساختن مسجد که آغاز شد، گوهرشاد خانم هر چند روز يكبار برای سركشي به محوطه كار مي آمد و دستورهاي لازم را به معماران و استادكاران مي داد. روزي براي سركشي ساختمان آمد، نسیمی وزید و گوشه روانداز بانو كنار رفت. يكي از کارگرها چهره او را ديد و دل باخته او شد. جرأت اظهارنظر براي کارگر بیچاره نبود؛ چرا که می‌ترسید او را اعدام كنند. عمله و اظهار عشق به ملكه کشور؟!!

دو سه روزي نگذشت كه آن كارگر مريض شد. پرستارش تنها مادر دردمندش بود. طبيب از علاج او عاجز شد، مادر كنار بستر تنها فرزندش گريه مي كرد. فرزند چاره اي نديد جز اينكه دردش را به مادر اظهار كند. مادر ساده دل، براي رفع اين مشكل به گوهرشاد خانم مراجعه كرد و درد فرزندش را با او در ميان گذاشت و علاج آن را از آن زن بزرگوار خواست. به او گفت اگر کاری نكني، تنها پسرم از دستم مي رود و در قيامت، دامن تو را جهت خون‌خواهي فرزندم خواهم گرفت.

گوهرشاد خانم از اين داستان بسيار ناراحت شد و به آن مادر دل سوخته گفت: چرا اين مشكل را زودتر با من در ميان نگذاشتي تا بنده اي از بندگان خدا را از گرفتاري نجات دهم؟ اي مادر! به خانه برو و سلام مرا به او برسان و بگو من حاضرم با تو ازدواج كنم، ولي شرطي را بايد من رعايت كنم و شرطي را بايد تو رعايت كني. شرطي كه من بايد رعايت كنم، جدايي از شاهرخ است، ولي شرطي كه تو بايد رعايت كني، پرداختن مهريه من است و آن مهريه اين است كه چهل شبانه روز در محراب زير گنبد مسجد نماز بخواني و ثوابش را به عنوان مهريه من قرار دهي.

مادر به خانه برگشت و تمام مسائل را با پسر خود در ميان گذاشت. پسر از شدت تعجب خيره شد و از اين خبر چنان شادمان شد كه به زودي از بستر رنج برخاست و با كمال اشتياق، پرداختِ اين مهريه را به عهده گرفت و پيش خود گفت، چهل روز كه چيزي نيست. اگر چند سال به من پيشنهاد مي شد، حاضر به اجراي آن بودم. در هر صورت به محراب عبادت رفت و چهل شبانه روز براي رسيدن به وصال گوهرشاد خانم عبادت كرد، ولي به تدريج، به توفيق حضرت الهي به راه ديگر افتاد.

پس از چهل شبانه روز، نماينده گوهرشاد خانم به محراب عبادت آمد تا از حال او خبردار شود چون با او سخن گفت، ديد اهميتي نمي دهد. گفت من نماينده گوهرشاد هستم و جهت خبر گرفتن از حال تو و گزارش به خانم آمده ام. گفت: به خانم بگو من نمي توانم براي رسيدن به وصال تو از محبوبِ واقعيِ عالمِ حقيقي جهان دست بردارم».

رازها و قصه‌های این مسجد هرچه که هست ایستگاه گوهرشاد، فضایی گنبدی شکل، برگرفته از فضای مسجد گوهرشاد، است که درصورت قرار گرفتن در حوالی آن، با کمک نورپردازی و صداهای محیطی مرتبط، حس و حال معنوی حرم، برای مخاطب تداعی می‌شود.

Picture1

معرفی ایستگاه عکس زیارتی

ایستگاه عکس زیارتی

پادکست دلنشین عکس زیارتی رو بشنوید

صدسالی هست که شیرین‌ترین و ارزشمندترین لحظه‌های زندگی ما آدم‌ها با دوربین های عکاسی ثبت و ماندگار می‌شود. لحظه‌های شادی و هیجان، دقایق لذت و خاطره‌سازی.

عکس ایستگاه ثبت لحظه های مهم زندگی است.  یکی از این لحظه‌های ناب احتمالا سفر به نقطه‌ای دور از روزمرگی‌هاست. همین نگاه عکس زیارت را تبدیل به نمادی از تاریخ وفرهنگ مردم مشهدکرده. چند دهه پیش که هرکسی دوربین عکاسی نداشت، عکاس خانه‌های اطراف حرم رونق ویژه‌ای داشتند. مردم حتی با پرده‌ی نقاشی شده‌ی گنبد و بارگاه عکس می گرفتند.

پیاده‌روهای خیابان شیرازی را که به سمت حرم بالا می‌رفتی، یک صدای همیشگی و آشنا شنیده می‌شد.  «عکس حرم بارگاه»، خانوم عکس بگیرم، آقا عکس جلوی ضریح نمی‌خواهید؟»

عکاسان دور حرمی، صنف جدابافته‌ای بودند برای خودشان. با قاب عکس نمونه‌ای در دست و با لهجۀ شیرین مشهدی دل زائران می‌بردند برای یک عکس با لباس محلی روبه‌روی پرده‌های نقاشی.

 این عکس‌ها هنوز هم در آلبوم‌های قدیمی خانه‌هایمان پیدا می‌شود. تصاویری که چند دهه نمادی از اعتقاد آدم‌ها بودند و امروز خاطره و یادگاری از دیروزها هستند. یادگارهایی که جای خالی بسیاری که دیگر کنارمان نیستند را برایمان زنده می‌کنند.

اولین تصویر از مشهد قدیم ، زمانی بود که عکاسی هنوز به ایران وارد نشده بود  و آن یک تصویر نقاشی از کلنل مک گرگور در سال  ۱۸۷۵  میلادی است و قدیمی‌ترین عکس‌هایی که از مشهد گرفته شده مربوط به سالهای  1270 و یا 1275 (ه. ق) است که توسط آنتونیو   جیانوزی یک  افسر ایتالیایی بوده که برای دولت ایران کار می کرده است.

گفته می شود اولین عکس را “آقا رضا عکاس باشی” و “منوچهر خان” از ناصرالدین شاه قاجار که به همراه گروهی به مشهد آمده بود  از نمای بیرونی حرم ثبت کرده اند.

عکس‌هایی که در قدیم زائران از حرم بارگاه گرفته می شد سیاه و سفید چاپ بود. عکاس‌ها آن عکس را به صورت دستی با آبرنگ، رنگ می‌کردند و تحویل زائران می‌دادند.

اولین عکاسانی که از اطراف حرم مطهر عکاسی می کردند ، بصورت سیار در چهار ورودی به حرم  مستقر شده بودند و با نصب نمونه عکس هایی از مشتریان به عکاسی از زائران می پرداختند. و برخی  از آنها مشتریان را به مکانهایی که نمای بهتری داشت مانند پشت بام ها ، کنار گنبد بارگاه ، جلوی ضریح و .. می بردند تا عکس های متفاوتی بگیرند ، با گسترش این نوع عکاسی و استقبال عموم زائرین و تقریبا انحصاری بودن این مکان ها در اطراف حرم ، عکاسخانه هایی در اطراف حرم و کوچه پس کوچه های آن و نزدیک مسافرخانه ها هم شروع به کار عکاسی از زائرین کردند با این تفاوت که در پس زمینه ی عکس هایشان از نقاشی های حرم بارگاه ، ضامن آهو ، گلدسته ها و حوض های صحن ها و همچنین ضریح استفاده می کردند.

سیمئونی روسی، میرزا فرج‌ا… عباداف و میرزا عکاس‌باشی ،هم از اولین عکاسان تصاویر حرم بارگاه هستند.  بوریس کلیمی یکی از کسانی که  عکاسی را در روسیه فراگرفته بود ودر اواخر دوره قاجاری و اوایل حکومت رضاخان درمشهد عکاس‌خانه ای دائر کرده بود. رضا همتیان از دیگر عکاسانی است که عکاسخانه ای به نام امید در محل چهارباغ فعلی دایر می کند و به عکاسی از زائرین می پردازد. « عکاسی نصرت» و« عکاسی پیما » هم از عکاس‌خانه‌های قدیمی و پرخاطره شهر مشهد بودند.

حالا ایستگاه عکس زیارتی، بهانه‌ایست برای احیای عکاسی حرم بارگاهی، سازه‌ای متشکل از قاب عکس هایی از حرم مطهر رضوی که با قرارگرفتن مخاطب در مقابل و بین آن ها کامل می‌شود.